شبي با خليج ÙØ§Ø±Ø³
گام نخستين از نيمه شب گذر كرد Ùˆ Ø±ÙØª به ساØÙ„ÙŠ به رنگ زيتون تا آرام گيرم در آبي دريايي به بزرگي عشق مردمان ايران زمين، خليج ÙØ§Ø±Ø³. شرجي هوا با طعمي تلخ كام جانم را شيرين كرد چون مزه پرتقالي نارس Ùˆ ترش. "رهگذر شاخه نوری Ú©Ù‡ به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید." خانه دوست را به ياد آوردم. كه در انتهاي راه شب چراغ تنهايي را ÙØ±ÙˆØ²Ø§Ù† Ù†Ú¯Ù‡ داشته است Ùˆ Ú¯Ù‡ گاه به بانگي كوتاه مرا مي‌خواند. صورتي Ù‡Ù…Ø³ÙØ± در دست باد مي‌لرزيد Ùˆ مي‌رقصيد تا راه بازگشت زير باران همراهي پايان يابد. كسي منتظر است؛ نشسته با كودكاني كه بار سياست مي‌برند Ùˆ Ú†Ù‡ خالي مي‌روند. تبسم Ùˆ قهقه‌هايي كه پايان آن است در كنار ÙØ±ÙˆØ¯Ú¯Ø§Ù‡ÙŠ ÙƒÙ‡ دزيده شد Ùˆ دكلي از دروغهاي بزرگ كه گويا آب برده است Ùˆ كودكان را خواب! صداي اذان مي‌آيد.Ú†Ù‡ شبی بود Ùˆ Ú†Ù‡ ÙØ±Ø®Ù†Ø¯Ù‡ شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه‌ی شادآور نغز
از لبان تو شنید:
â€Ø²Ù†Ø¯Ú¯ÛŒ رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می‌توان
بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می‌توان در دل این مزرعه‌ی خشک و تهی بذری كاشت
می‌توان
از میان ÙØ§ØµÙ„ه‌ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این ÙØ§ØµÙ„ه‌هاست“
قصه‌ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه‌ی تو می‌خوابد
قصه‌ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
Ø±ÙØªÙ‡â€ŒØ§ÛŒ اینک Ùˆ هر سبزه سبز
در تمام دل دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می‌میرد
Ø±ÙØªÙ‡â€ŒØ§ÛŒ اینک، اما آیا
باز برمی‌گردی؟
Ú†Ù‡ تمنای Ù…ØØ§Ù„!
خنده‌ام می‌گیرد.
1394/04/11
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی