نشستنها، خاموشیها
من به هنگام Ø´ÙƒÙˆÙØ§ÛŒÛŒ گلها در دشتباز برمی گردم
و صدا می زنم:
â€Ø¢ÛŒ
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه Ø´ÙƒÙØªÙ‡ Ú¯Ù„ سرخ
به گلستان آمد.
باز كن پنجره را
كه پرستو می شوید در چشمه ی نور
كه قناری می خواند
می خواند آواز سرور
كه بهاران آمد
كه Ø´ÙƒÙØªÙ‡ Ú¯Ù„ سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان
درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم:
â€Ø¨Ø§Ø² كن پنجره، باز آمده ام
من پس از Ø±ÙØªÙ†Ù‡Ø§ØŒ Ø±ÙØªÙ†Ù‡Ø§Ø›
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو، اكنون به نیاز آمده ام“
داستانها دارم
از دیاران كه Ø³ÙØ± كردم Ùˆ Ø±ÙØªÙ… بی تو
از دیاران كه گذر كردم Ùˆ Ø±ÙØªÙ… بی تو
بی تو Ù…ÛŒ Ø±ÙØªÙ…ØŒ Ù…ÛŒ Ø±ÙØªÙ…ØŒ تنها، تنها
و صبوری مرا
كوه ØªØØ³ÛŒÙ† Ù…ÛŒ كرد
من اگر سوی تو بر می گردم
دست من خالی نیست
كاروانهای Ù…ØØ¨Øª با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام Ø´ÙƒÙˆÙØ§ÛŒÛŒ گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم:
â€Ø¢ÛŒ باز كن پنجره را“
پنجره را می بندی
با من اكنون چه نشتنها، خاموشیها
با تو اكنون Ú†Ù‡ ÙØ±Ø§Ù…وشیهاست!
قطعه ای از قصیده آبی، خاکستری، سیاه از زنده یاد ØÙ…ید مصدق به همراه نمایی از اتاق من در یک پنجم ÙØ±ÙˆØ±Ø¯ÛŒÙ† دیگر.
1394/01/05
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی