بهاریه
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل Ø¨Ø±Ø§ÙØ±ÙˆØ²ÛŒ
چو گل گر خرده​ای داری خدا را صر٠عشرت کن
که قارن را ضررها داد سودای زر اندوزی
به ØµØØ±Ø§ رو Ú©Ù‡ از دامن غبار غم Ø¨ÛŒÙØ´Ø§Ù†ÛŒ
به مجلس Ø¢ÛŒ کز ØØ§Ùظ سخن Ú¯ÙØªÙ† بیاموزی
Ú†Ùˆ امکان خلود ای دل در این Ùیروزه ایوان نیست
مجال عیش ÙØ±ØµØª دان به Ùیروزی Ùˆ بهروزی
طریق کام جویی چیست ترک کام خود Ú¯ÙØªÙ†
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می​گویم چو گل از غنچه بیرون آی
Ú©Ù‡ بیش از پنج روزی نیست ØÚ©Ù… میر نوروزی
ندانم نوØÙ‡ قمری به طر٠جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می​ای دارم Ú†Ùˆ جان صاÙÛŒ Ùˆ صوÙÛŒ می​کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
Ú©Ù‡ ØÚ©Ù… آسمان این است اگر سازی Ùˆ گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب Ù…ØØ±ÙˆÙ…
بیا ساقی که جاهل را هنی تر می​رسد روزی
1387/01/07
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی