• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

وطن یعنی هویت، اصل، ریشه

تاش روستایی کوچک با آب و هوای کوهستانی در دامنه شاهوار آرام آرمیده است. صبح ها دیرهنگام اولین تیرهای خورشید از پشت کوههای سر به فلک کشیده شاهوار، سرخانه، سیاه‌گره و چمتو آرام آرام آنرا کمی گرم می‌کند و نماشان (غروب) طولانی‌اش دلنشین و شبهای سردش به خاطر ماندگار است.

بشنفتی از مردمی که دلاشان با صفاست
زحمتکش و حلال، دستشان فقط رو به خداست

شاهوار دارن، سرخانه، میشی و تجر
این سوز جا دٍ او و مرغزار، اون ایک دیگه یاخداست

سنگ سله، سرخ پل، سورخان و حق علی
غل تپه قشنگ که نقاشی خداست

عسکدری، شلیگه، پش تنگه و وله
یرت اکبر و چمتو که مرتع دام اوناست

از چشمه و آبشار پیر بتونی وچینی پنج تا ریق
اندوک کنار روبار هنیشتن گذر عمر اوماست

سیب زمینی، گندم و جو و آلبالو
سیب درختی، هلو و زردآلوش از بهتراست

هر چه جوان که اینجه ته ویندی از دختر و پسر
فرهنگی و اهل علم و شاداب و باخداست

از جنگل و گون و سرخ دارش خوام بگوم
یا از زرشک و سرجاروش که درمان دردهاست

اشکار و کُک، بز وحشی و کفتراش
یا سینه سرخ و بلبل و جیکاش که پر طلاست

ازغال و معدنش با سرب و سنگ
یا خاک چون طلاش که هدیه خداست

خواستی توستان ب وینی ته برف
کالچم دکن، شال و قبا، شاهوارش اینجاست

یک رو زمستان پر ورف اونجه سر بزن
تا سرزمین یکدست نقره پوش ر ته بدانی کجاست

یا تیرماه از اون بالای سرخانه هانش
تا قدر یاقوت سوز ر بدانی که با شماست

عاروسی و عزا، گاه و بیگاه
میهمان حبیب خدا، تاج سر اوناست

اینها که بگوتم ایکی از هزار
تعریف نا واقعیت این بهشت، تاش اوماست

شعر از محمد میرزایی (مشین)

1392/07/19

تعداد بازدید:3516
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.