ساده دلی دیگر
چندی پیش یکی از دانشجویانم Ú©Ù‡ بر من ØÙ‚ استادی دارد Ùˆ تاکنون از او بسیار آموختم خاطره ای از استاد Ø´Ùیعی کدکنی را برایم نقل کرد Ú©Ù‡ با جستجو در اینترنت آنرا ÛŒØ§ÙØªÙ… Ùˆ از قول یکی از دانشجویان دکتر Ø´Ùیعی کدکنی Ú©Ù‡ خاطره را در یکی از کلاس های درس از زبان ایشان شنیده است برایتان نقل Ù…ÛŒ کنم:من ØØ¯ÙˆØ¯Ø§ 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی Ù…ÛŒ کردیم، پدر Ùˆ مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده Ùˆ Ø¢ÙØªØ§Ø¨ سوخته، دست هایی Ú©Ù‡ هر وقت اون ها رو Ù…ÛŒ دیدم دلم Ù…ÛŒ خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری Ú©Ù‡ هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" Ú©Ù‡ شب عید به شب عید Ù…ÛŒ خوردیم بو Ù…ÛŒ کردم Ùˆ در آخر بر لبانم Ù…ÛŒ گذاشتم.
(استادمان ØØ§Ù„ا قدری هم با بغض کلماتش را جمله Ù…ÛŒ کند:)
نمی دونم بچه ها شما هم به این Ù¾ÛŒ بردید Ú©Ù‡ هر پدر Ùˆ مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی Ú©Ù‡ نبود Ùˆ دلتنگش Ù…ÛŒ شدم از چادر کهنه سÙیدی Ú©Ù‡ Ú¯Ù„ های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود ØØ³ Ù…ÛŒ کردم، چادر را جلوی دهان Ùˆ بینی ام Ù…ÛŒ Ú¯Ø±ÙØªÙ… Ùˆ چند دقیقه با آن Ù†ÙØ³ Ù…ÛŒ کشیدم... اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§Øª پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم. نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم Ùˆ اولین ØÙ‚وقم را هم Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ بودم، ØµØ¨Ø Ø¨ÙˆØ¯ØŒ Ø±ÙØªÙ… آب انبار تا برای شستن Ø¸Ø±ÙˆÙ ØµØ¨ØØ§Ù†Ù‡ آب بیارم. از پله ها بالا Ù…ÛŒ آمدم Ú©Ù‡ صدای Ø®Ùی٠هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای Ú©Ù‡ بالا Ù…ÛŒ آمدم صدا را بلندتر Ù…ÛŒ شنیدم...
(استاد ØØ§Ù„ا خودش هم گریه Ù…ÛŒ کند...)
پدرم بود، مادر هم آرامش Ù…ÛŒ کرد، Ù…ÛŒ Ú¯ÙØª آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، Ùوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا Ú©Ù‡ غلط نمی شه اما بابام Ú¯ÙØª: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند Ùˆ از ما انتظار دارند، نباید Ùکر کنند Ú©Ù‡ ما ...
ØØ§Ù„ا دیگه ماجرا روشن تر از این بود Ú©Ù‡ بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، Ú©Ù„ پولی Ú©Ù‡ از مدرسه Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم Ùˆ خم شدم Ùˆ گیوه های پر از خاک Ùˆ خلی Ú©Ù‡ هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر Ùˆ برادرام از تهران آمدند مشهد، با بچه های قد Ùˆ نیم قد Ú©Ù‡ هر کدام به Ø±Ø§ØØªÛŒ "عمو" Ùˆ "دایی" نثارم Ù…ÛŒ کردند. بابا به هرکدام از بچه ها Ùˆ نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند Ú©Ù‡ آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، Ú©Ù‡ Ø±ÙØªÙ… سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی Ú©Ù‡ به خودش آویزان کرده بود Ú¯ÙØª Ú©Ù‡ کارم دارد Ùˆ باید بروم اتاقش، Ø±ÙØªÙ…ØŒ بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار Ø¯Ø±ÙØªÙ‡ گوشه اتاقش درآورد Ùˆ داد به من. Ú¯ÙØªÙ…: این چیه؟
- باز Ú©Ù† Ù…ÛŒ Ùهمی
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
- این برای چیه؟
- از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.
راستش نمی دونستم Ú©Ù‡ این Ú†Ù‡ معنی Ù…ÛŒ تونه داشته باشه، Ùقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر Ú¯ÙØªÙ… این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان! مدیر Ú¯ÙØª از کجا Ù…ÛŒ دونی؟ کسی بهت Ú¯ÙØªÙ‡ØŸ Ú¯ÙØªÙ…: نه، Ùقط ØØ¯Ø³ Ù…ÛŒ زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت Ú¯ÙØª از مرکز استعلام Ù…ÛŒ گیرد Ùˆ خبرش را به من Ù…ÛŒ دهد. روز بعد تا Ø±ÙØªÙ… اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند Ùˆ Ú¯ÙØª: من دیروز به Ù…ØØ¶ Ø±ÙØªÙ†Øª استعلام کردم، درست Ú¯ÙØªÛŒØŒ هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی Ú©Ù‡ بسته رو آورده صد تومانش را Ú©Ø´ Ø±ÙØªÙ‡ بود Ú©Ù‡ خودم Ø±ÙØªÙ… ازش Ú¯Ø±ÙØªÙ… اما برای دادنش یه شرط دارم...
- چه شرطی؟
- بگو ببینم از کجا Ù…ÛŒ دونستی؟ Ù†Ú¯Ùˆ ØØ¯Ø³ زدم Ú©Ù‡ خنده دار است.
(استاد Ú©Ù…ÛŒ به برق چشمان بچه ها Ú©Ù‡ مشتاقانه Ù…ÛŒ خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد Ùˆ دسته طلایی عینکش را Ú¯Ø±ÙØª Ùˆ آن را پشت گوشش جا داد Ùˆ Ú¯ÙØª:)
- به آقای مدیر Ú¯ÙØªÙ… هیچ شنیدی Ú©Ù‡ خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش Ù…ÛŒ دهد؟
Ù…ÙŽÙ† جَاء Ø¨ÙØ§Ù„Ù’ØÙŽØ³ÙŽÙ†ÙŽØ©Ù Ùَلَه٠عَشْر٠أَمْثَالÙهَا ÙˆÙŽÙ…ÙŽÙ† جَاء Ø¨ÙØ§Ù„Ø³Ù‘ÙŽÙŠÙ‘ÙØ¦ÙŽØ©Ù Ùَلاَ ÙŠÙØ¬Ù’زَى Ø¥Ùلاَّ Ù…ÙØ«Ù’لَهَا ÙˆÙŽÙ‡Ùمْ لاَ ÙŠÙØ¸Ù’Ù„ÙŽÙ…Ùونَ ﴿انعام-Û±Û¶Û° ï´¾
هر كس كار نيكى بياورد ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت و هر كس كار بدى بياورد جز مانند آن جزا نيابد و بر آنان ستم نرود
1392/04/01
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی