• عقل از کف داده Ùˆ دل در دست گرفته اند Ùˆ از بزرگی این دل بهره برده Ùˆ در Ù¾ÛŒ کشف دور دستهای فیزیک Ùˆ متافیزیک هستند. از غیب Ù…ÛŒ گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل Ù…ÛŒ دانند Ùˆ از سرانجام تاریخ Ù…ÛŒ نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر Ú©Ù‡ در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته Ùˆ بر ابهاماتش افزون گشته. Ù…ÛŒ روی تا بدانی Ùˆ با هر گام بیشتر دانی Ú©Ù‡ نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری Ùˆ خود سر ریز Ù…ÛŒ شود! گاهی به حرف Ù…ÛŒ آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان Ù…ÛŒ کنند Ú©Ù‡ لالی! گاهی سخن Ù…ÛŒ گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر Ù…ÛŒ شود Ú©Ù‡ قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود Ùˆ خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود Ùˆ شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم Ú©Ù‡ بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار Ùˆ فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

دو هفته پیش در عید قربان میزبان پدر و مادرم بودم. در انتهای شب گعده ای داشتم با آنان در مورد مرگ! پدر گویی وصیت می کرد که وقتی مُردم دیگران را به زحمت نیاندازید و با نصب پارچه سیاه موجبات دلگیریشان را فراهم نیاورید. مادر هم از مرگ می گفت اما پدر بسیار سخن گفت از اینکه اجل گشته میرد نه بیمار سخت. از داستان مردی از مردان خدا گفت که از خدا خواسته بود زمان مرگش بدست خودش باشد. از دِینی گفت که برادران و خواهرانش نسبت به او داشتند و از من خواست پیگیر آن باشم. از پدر و مادرش گفت، از زندگیشان از مرگشان و آنقدر گفت تا خواب هر سه مان را خاموش کرد و فردا صبح وداع گفتند و رفتند.
با آغاز ماه محرم برنامه های زندگیش که بعدا در مورد آنها بیشتر خواهم گفت سخت فشرده شده بود و مشغولیت هایش بسیار. خود را برای آمدن فرزندانش در پایان هفته آماده می کرد. پول صبحانه دعای ندبه جمعه آخر هفته را به مسجد برد که در آخر هفته مهمان دارد و شاید نتواند خود برای آماده سازی آن اقدام کند. شور و حالی داشت و در تکاپو برای فرزندان و نوه هایش.
در آخرین شب پاییز، وقتی با او تماس گرفتم، مهمان خانواده ای بود که مستاجرش بودند. وقتی به خانه برگشت با من تماس گرفت و پس از احوالپرسی از خودم و دیگران، از این گفت که آن خانواده به دیدنش آمده بودند و باید پاسخ دیدارشان را می داد.
صبح آخرین روز پاییز فرا رسید. پدر مانند هر روز با بانگ اذان صبح برخاست و نماز و ذکر و ورزش و صبحانه. به مسجد حضرت امیر (ع) رفت و در رسای مولایش آنقدر گریست تا سنگین و سخت بتواند خود را به منزل برساند و آرام و خاموش در آغوش خدایی که یک عمر عاشقانه او را عبادت کرده بود بیارآمد.
اگر این چنین تلخ می نویسم و از داستانی که ظاهرا غم انگیز است متاسفم. اما زندگی و مرگ پدرم که در موردش فقط می توانم بگویم بزرگ بود و از اهالی امروز بود برایم بسیار پندآموز است و با اهمیت. سعی خواهم کرد گوشه ای از زندگیش را که برایم درسهای بزرگی داشت و به گونه ای مسیر زندگی ام را ترسیم کرده است، در نوشته های بعدی ام بیاورم. گفتم داستانی ظاهرا غم انگیز چون او مرگ را بسیار طبیعی و قطعی می دانست. او مرگ را افتادن میوه انسان از درخت زندگی می دانست که وقتی به کمال خود رسید از وابستگی به شاخه های درخت حوصله اش سر می رود. با آنکه سن بسیار نداشت و از نظر جسمی سرزنده و شاداب بود، به وضوح می توان دید که حوصله اش سر رفته است. ایام سوگواری سالار شهیدان را تسلیت گفته و ملتمس دعا و ذکر فاتحه برای مرحوم پدرم هستم.

1388/10/04

تعداد بازدید:2255
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.