اولین روز مدرسه
خیلی زود گذشت. روزی Ú©Ù‡ خیلی از بچه ها با ترس جدایی از خانواده، گریان Ùˆ نالان به دروازه کهنه Ùˆ زنگ زده مدرسه Ù…ÛŒ نگریستند. آنروز خندان بودم Ùˆ Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„. با تاکید Ùˆ اصرار ÙØ±Ø§ÙˆØ§Ù† تنها Ùˆ بدون همراهی پدر Ùˆ مادر Ø±ÙØªÙ‡ بودم تا Ø§ØØ³Ø§Ø³ کنم بزرگ شدن را آنهم با Ú†Ù‡ دلهره ای Ú©Ù‡ سعی در پنهان کردنش داشتم. روز قبل، قرار ÙØ±Ø¯Ø§ را با قاسم Ú©Ù‡ سال بالاتر بود برای ÙØ±Ø¯Ø§ گذاشته بودم Ùˆ از ÙØ±Ø¯Ø§ÛŒ آنروز تا مدتها هر ØµØ¨Ø Ù¾Ø´Øª در خانه شان ایستاده بودم به انتظار برای آغاز گام نهادن در راه مدرسه. هیاهوی مدرسه هنوز در گوشم هست. همان روز اول ÙØ±Ù‡Ø§Ø¯ Ùˆ رامین را در دو طر٠خود نهادم Ùˆ هنگام گشت Ùˆ گذار در زنگ ØªÙØ±ÛŒØ شروع به قیچی کردن بجه ها کردیم. یکی از سال بالایی ها Ú©Ù‡ ما را ناشی Ùˆ غریبه دیده بود، با تعجب پرسید کلاس اولی هستید؟ هنوز پاسخ مثبت ما تمام نشده بود Ú©Ù‡ برای Ú¯Ø±ÙØªÙ† کتابها ما را به Ø¯ÙØªØ± مدرسه هدایت کرد. جایی Ú©Ù‡ ناظم مدرسه منتظر ما بود Ùˆ مهیا برای چوب Ùˆ ÙÙ„Ú©. خدا رØÙ…ت کند ننه چراغعلی را! بابای مدرسه ما یک ننه مهربان هم به همراه خود داشت. خیلی زود به داد ما رسید Ùˆ رهانیدمان. تا سالها بعد Ú©Ù‡ پیر شده بود Ùˆ روزی Ú©Ù‡ من جوان بودم Ùˆ چون عصایی زیر بازوانش، هنوز یاد آنروزها را Ù…ÛŒ کرد. آنقدر مهربان بود Ùˆ دوست داشتنی Ú©Ù‡ بعد از پروازش بابای مدرسه مجنون گشت Ùˆ پریشان Ú¯Ùˆ. آری Ú†Ù‡ زود گذشت. تا امروز Ú©Ù‡ دختر گلم، تبسم اولین روز مدرسه اش را تجربه کرد. امیدوارم او نیز سالها بعد از چنین روزی چنان یاد کند Ú©Ù‡ من امروز، با یاد Ùˆ خاطره های شیرین Ú©Ù‡ هرگز ÙØ±Ø§Ù…وش شدنی نیستند.1388/07/01
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی