میراث
پوستيني كهنه دارم من،يادگاري ژنده پير از روزگاراني غبارآلود
سالخوردي جاودان مانند
مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود.
جز پدرم آيا كسي را مي شناسم من!
كز نياكانم سخن Ú¯ÙØªÙ†ØŸ
نزد آن قومي كه ذرات Ø´Ø±ÙØŒ در خانه ÙŠ خونشان
كرده جا را بهر هر چيز دگر، ØØªÙŠ Ø¨Ø±Ø§ÙŠ آدميت، تنگ،
خنده دارد از نياكاني سخن Ú¯ÙØªÙ†ØŒ كه من Ú¯ÙØªÙ….
جز پدرم آري
من نياي ديگري نشاختم هرگز.
نيز او چون من سخن مي Ú¯ÙØª
همچنين دنبال كن تا آن پدر جدم،
كاندر اخم جنگلي،‌خميازه كوهي
روز Ùˆ شب مي گشت، يا مي Ø®ÙØª
اين دبير گيج و گول و كور دل: تاريخ،
تا مذهب Ø¯ÙØªØ±Ø´ را گاه Ùˆ Ú¯Ù‡ مي خواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد،
رعشه مي Ø§ÙØªØ§Ø¯Ø´ اندر دست
در بنان Ø¯Ø±ÙØ´Ø§Ù†Ø´ كلك شيرين سلك مي لرزيد،
ØØ¨Ø±Ø´ اندر Ù…ØØ¨Ø± پر ليقه چون سنگ سيه مي بست.
زانكه ÙØ±ÙŠØ§Ø¯ امير عادلي چون رعد بر مي خاست:
ـ«هان كجايي، اي عموي مهربان! بنويس.
ماه نو را دوش ما، با چاكران، در نيمه شب ديديم.
ماديان سرخ بال ما سه كرت تا Ø³ØØ± زاييد.
در كدامين عهد بوده ست اين چنين، يا آن چنان بنويس.»
ليك هيچت غم مباد از اين،
اي عموي مهربان، تاريخ!
پوستيني كهنه دارم من كه مي گويد
از نياكانم برايم داستان، تاريخ!
من يقين دارم كه در رگ هاي من خون رسولي يا امامي نيست.
نيز خون هيچ خان و پادشاهي نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من Ú¯ÙØª
كاندرين بي ÙØ®Ø± بودن ها گناهي نيست.
پوستيني كهنه دارم من،
سالخوردي جاودان مانند.
مرده ريگي داستان گوي از نياكانم، كه شب تا روز
گويدم چون و نگويد چند
سال ها زين در ساØÙ„ پر ØØ§ØµÙ„ جيØÙˆÙ†
بس پدرم از جان و دل كوشيد،
تا مگر كاين پوستين را نو کند بنياد
او چنين مي Ú¯ÙØª Ùˆ بودش ياد:
ـ «داشت كم كم شبكلاه و جبه ي من نو ترك مي شد،
كشتگاهم برگ و بر مي داد.
ناگهان Ø·ÙˆÙØ§Ù† خشمي با شكوه Ùˆ سرخگون برخاست.
من سپردم زورق خود را به آن ØªÙˆÙØ§Ù† Ùˆ Ú¯ÙØªÙ… هر Ú†Ù‡ بادا باد.
تا گشودم چشم، ديدم تشنه لب بر ساØÙ„ خشك كش٠رودم
پوستين كهنه ي ديرينه ام با من.
اندرون، ناچار،‌مالامال نور Ù…Ø¹Ø±ÙØª شد باز،
هم بدان سان كز ازل بودم.»
باز او ماند Ùˆ سه پستان Ùˆ Ú¯Ù„ Ø²ÙˆÙØ§Ø›
باز او ماند و سكنگور و سيه دانه
Ùˆ آن به آيين ØØ¬Ø±Ù‡ زاراني
كان Ú†Ù‡ بيني در كتاب تØÙÙ‡ ÙŠ هندي،
هر يكي خوابيده او را در يكي خانه.
روز رØÙ„ت پوستينش را به ما بخشيد.
ما پس از او پنج تن بوديم.
من بسان كاروان سالارشان بودم.
ـ كاروان سالار ره نشناس ـ
Ø§ÙˆÙØªØ§Ù† خيزان،
تا بدين غايت كه بيني، راه پيموديم.
سال ها زين پيشتر من نيز
خواستم كاين پوستين را نو كنم بنياد.
با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر ÙØ±ÙŠØ§Ø¯:
«اين مباد! آن باد!»
ناگهان ØªÙˆÙØ§Ù† بي رØÙ…ÙŠ سيه برخاست....
پوستيني كهنه دارم من،
يادگار از روزگاراني غبارآلود.
مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود.
هاي، ÙØ±Ø²Ù†Ø¯Ù…!
بشنو و هشدار
بعد از من، این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار.
ليك هيچت غم مباد از اين.
كو، كدامين جبه ÙŠ Ø²Ø±Ø¨ÙØª رنگين مي شناسي تو
كز مرقع پوستين كهنه ي من پاك تر باشد؟
با كدامين خلعتش آيا بدل سازم
كه م نه در سودا ضرر باشد؟
لاله جانم آي دختر جان!
همچنانش پاك و دور از رقعه ي آلودگان مي دار.
شعری بسیار زیبا از زنده یاد مهدی اخوان ثالث بود Ú©Ù‡ واقعا ØØ±ÙˆÙ تایپ شده از نمایش همه زیبایی آن عاجز است. ÙØ§ÛŒÙ„ صوتی آن را با صدای خود شاعر Ù…ÛŒ توانید اینجا دانلود نمایید. اگرچه برخی قسمتهای شعر Ùوق Ú©Ù‡ بیانگر عدم توانایی انسان برای تغییر شرایط است قابل قبول نیست، زیبایی Ùˆ آهستگی گام شاعر در توصی٠زندگینامه Ùˆ وقایع زندگی اش Ùˆ در انتها نتیجه گیری نهایی آن بسیار دلنشین است.
1387/10/02
مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.
قبلی