• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

هشت سال گذشت

محرم غمی شورانگیز و شعف برانگیز در دلها می افکند و من با گذشت هر روز از آن بیشتر و بیشتر آنرا در وجودم احساس می کنم تا به روز پنجم برسم. هشت سال گذشت از پنجم محرم سال 88! تو رفتی و هشت سال گذشت! هشت سال گذشت و هشت سال به تو نزدیک تر شده ام شاید در لحظه چشم فرو بستن از این دنیا یا شاید پس از آن بار دیگر به صورتم بچسبانم و ببویم و ببوسم دستانت را.

آمدن و رفتن آدمها برایم عادی شده است! اما هرگز گمان نمی کردم تو هم بروی و دنیا پس از تو چنین شود. آمدن و رفتن آدمها برایم عادی شده است! اما آنان که بی خداحافظی می روند گویا به گونه ای دگرند! می روند و زخمی خونریز در گوشه دلت می گذارند و منت می گذارند که زخم خونریز بهتر از دل خونریز است اما نمی گویند دل گرفتار زخم خونریز را چه باید کرد. بماند!

دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی
تموم دل خوشی هامو تو با رفتن گرفتی
مثل حس یه عشق تازه بودی
مثل افسانه بی اندازه بودی

هیچ کی برای من شبیه تو نبوده
دنیا چه بی رحمی آخه تنهایی زوده

دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی
تموم دل خوشی هامو تو با رفتن گرفتی
مثل حس یه عشق تازه بودی
مثل افسانه بی اندازه بودی

که این جوری تو رفتی!
تموم دل خوشی هام و تو با رفتن گرفتی

من ماندم و آوازی که گهگاه مرا تا یک قدمی ات می کشاند و غرق خاطراتت می کند با اشکی نشسته به گوشه چشم. من ماندم و فاصله ای یک قدمی با تو تا ابد، بی کشیدنت در آغوش و بی بوسیدنت پیاپی مدهوش! من ماندم و زندگی با تو بدون دیدن رویت! من ماندم و تصویری از تو که گاه بر قاب خانه نشسته است و گاه بر سنگ سیاه چسبیده به زمین نمناک گرگان زمین که به زیر آن نوشته اند: بزرگ بود و از اهالی امروز بود! من ماندم و ...

ملتمس دعا و قرائت فاتحه برای روح پدرم هستم.

1396/07/04

تعداد بازدید:850
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.