• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...

زبان دروغ می گوید

سپاس از سحرخیزانی که یادم می کنند و عطر حضورشان اتاق من را فرا گرفته است! چنان که امروز صبح دلم نمی آمد اتاق من را ترک کنم و به زندگی روزمره بپردازم. حال که چنین چشم به زبان من دارند، شاید بد نباشد بیشتر بخواهم.

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا

عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا

پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا

گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا

از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا

ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو
گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا

ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا

ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا
ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا

ای مه افروخته رو آب روان در دل جو
شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان
چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا

نمی دانم قبلا در اتاق من گفته ام یا نه; انسانها معمولا در مورد هر آنچه بیشتر ضعف دارند، معمولا بیشتر مدعی هستند و معمولا بیشتر از آن سخن می رانند. بسیار تکرار می کنم معمولا که احتیاط کرده باشم و استثنائات را در نظر گرفته باشم اما نظر شخصی من آن است که هیچ استثنائی وجود ندارد! گاه فراموش می کنم و خیلی از حرفها را باور می کنم، اما چندی نمی گذرد که دقیقا عکس آنچه را شنیده ام می بینم! آنچه مرا بر آن داشت که احتمالا برای چندمین بار از این موضوع بگویم باور جدید من است که تاکنون گمان می کردم برای این مطلب استثنا وجود دارد! حال می بینم که استثنائی نیست.

انسان وقتی می بیند که عمل و رفتارش گویای حقیقتی نیست، به این نتیجه می رسد که از زبانش استفاده کند و آن حرف را بگوید یا بنویسد. مثلا شخصی یک عمر به شغلی اشتغال دارد و دائم از سختی های آن شغل می گوید. آن یکی در غربت زندگی می کند و در مدح قربت نوحه می سراید! این یکی از فراق یار می گوید و هنوز سر به بیابان نگذاشته! اینها دروغهای بسیار آشکار زبانند، حال آنکه گمان میبرم بقیه سخنانمان که می پنداریم به دروغ آغشته نیستند نیز چنین اند.

با کمی دقت می توان یافت که آنچه دیگران از رفتار و کردار ما می بینند، نیاز به گفتن ندارد، مگر آنکه خود می دانیم که آن در رفتار و کردارمان به دست نیاید و ناگزیر از فریاد آن می شویم. البته در نظر داشته باشید که این فقره لزوما آگاهانه توسط انسانها انجام نمی شود و اکثرا به صورت ناخودآگاه سخن می رانیم که با همه این اوصاف، ریشه و انگیزه حرف زدن چه آگاهانه و چه ناخودآگاه را توفیری نمی بینم.

ای رفته تا دور دستان،
آنجا بگو تا كدامين ستاره ا‌ست
روشنترين همنشين شب غربت تو؟

ای همنشين قديم شب غربت من!

1396/06/27

كلمات كليدی: شبزدگان - غربت - قربت - همنشین
تعداد بازدید:637
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.