• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

ای رفته برون از جا

چه با سرعت می گذرند این روزها؟ ثانیه ها، دقایق و روزها، هفته ها و ماهها، انگار همین دیروز غدیر 95 بود و فردا غدیر 96! با نگاهی این لحظه ها بس سخت و دشوار و جانکاه اند و از سوی دگر سخت شتابان و گذرانند که از فرصت باقی مانده می کاهند. کس چه می داند چند تا واپسین نفس باقی مانده و کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟!

ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو
از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو

بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان
ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو

داده‌ست ز کان تو لعل تو نشانی‌ها
آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو

بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو
بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو

ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی
جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو

ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت
از بهر گشاد ما دربند قبایی تو

از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم
وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو

هر روز برآیی تو بازیب و فر آیی تو
در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو

شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی
نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

گویند باید منتظر بود تا بیایی، آنگونه که جان لرزد از حس دیدارت تا اندک ثانیه های دگر. چنین انتظاری در واپسین ثانیه ها بس دلنشین تر است از دیدار و بوسیدن دیدگانت! چه خوش نوشته اند سرنوشت آنانی را که تا واپسین نفس در این حالند!

نکند اشک چشمان و نفس نشسته به سینه شان یا زبان زهرآلود و خلق تنگشان تو را بدان پندار اندازد که حالشان کژ است! نکند چنین پنداری که چراغ روشن شبهایشان یا خماری صبح و به انتظار نشستن نماشانشان را از سر ناچاری به دوش می کشند! تو آنی که بودن یا نبودنت، آمدن یا نیامدنت، به اتاق من یا کلبه هر درویشی اندیشیدن یا نیاندیشیدنت برای منتظران یک مفهوم دارد: تلالو شمس وجودت! تا باد چنین بادا!

1396/06/17

تعداد بازدید:556
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.