• عقل از کف داده و دل در دست گرفته اند و از بزرگی این دل بهره برده و در پی کشف دور دستهای فیزیک و متافیزیک هستند. از غیب می گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل می دانند و از سرانجام تاریخ می نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر که در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته و بر ابهاماتش افزون گشته. می روی تا بدانی و با هر گام بیشتر دانی که نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

ای رفته برون از جا

چه با سرعت می گذرند این روزها؟ ثانیه ها، دقایق و روزها، هفته ها و ماهها، انگار همین دیروز غدیر 95 بود و فردا غدیر 96! با نگاهی این لحظه ها بس سخت و دشوار و جانکاه اند و از سوی دگر سخت شتابان و گذرانند که از فرصت باقی مانده می کاهند. کس چه می داند چند تا واپسین نفس باقی مانده و کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟!

ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو
از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو

بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان
ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو

داده‌ست ز کان تو لعل تو نشانی‌ها
آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو

بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو
بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو

ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی
جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو

ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت
از بهر گشاد ما دربند قبایی تو

از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم
وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو

هر روز برآیی تو بازیب و فر آیی تو
در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو

شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی
نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

گویند باید منتظر بود تا بیایی، آنگونه که جان لرزد از حس دیدارت تا اندک ثانیه های دگر. چنین انتظاری در واپسین ثانیه ها بس دلنشین تر است از دیدار و بوسیدن دیدگانت! چه خوش نوشته اند سرنوشت آنانی را که تا واپسین نفس در این حالند!

نکند اشک چشمان و نفس نشسته به سینه شان یا زبان زهرآلود و خلق تنگشان تو را بدان پندار اندازد که حالشان کژ است! نکند چنین پنداری که چراغ روشن شبهایشان یا خماری صبح و به انتظار نشستن نماشانشان را از سر ناچاری به دوش می کشند! تو آنی که بودن یا نبودنت، آمدن یا نیامدنت، به اتاق من یا کلبه هر درویشی اندیشیدن یا نیاندیشیدنت برای منتظران یک مفهوم دارد: تلالو شمس وجودت! تا باد چنین بادا!

1396/06/17

تعداد بازدید:877
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.