• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...

برزخ - 2

چندی پیش در جلسه دفاع از پروپوزال یک از دانشجویانم، داور خارج از دانشگاه جلسه از اساتید قدیم اینجانب در دانشگاه صنعتی امیرکبیر بود که همچنان چیزی از ابهت و بزرگواری ایشان چیزی در ذهنم نه تنها کاسته نشده است بلکه هر چه می گذرد تازه می فهمم که چه گذشتها در برابر اشتباهاتمان نکرده اند، چه چشمها بر گستاخی هایمان نپوشیده اند و چه انتظارات به حق و به جایی که می توانستند از ما داشته باشند و هرگز به آن نیاندیشیده اند.

جلسه آغاز شد، دانشجو از پروپوزال خود دفاع کرد و نوبت به سین جیم اساتید داور رسید. استاد بزرگ و نشسته بر قله های علم و دانش و دست نیافتنی در اندیشه ام سخن آغاز کرد و با کلامی استوار و محکم و با یقین صد در صد مطالب دانشجوی جوان را زیر سوال برد و تاخت بر او چنان که مغول بر باشتین تاخت. چند جمله ای نگذشت که دانشجویان دیگر کم کم متوجه سخنان ایشان می شدند و مشاهده می کردند که کلام و سخن استاد با مبانی اولیه و ابتدایی آموزه های ایشان در تضاد است و بیچاره استاد که نمی دانست آنچه می گوید حتی برای دانشجویان ترمهای نخستین نیز خنده دار است. کم کم خنده های نیش دار دانشجویان و نگاههای معنادار آنان به یکدیگر داشت فضای تماشای یک استندآپ کمدی جذاب را به وجود می آورد که با اندکی اخم و جدیت من همه چیز آرام پیش رفت تا انتها.

روزی دیگران انسان را به اشتباه بزرگ می پندارند و هر چه آیه و حدیث می آوری که خود به دنبال راه در رو هستی، آنان از تو راه میانبر می جویند. تو از ترس و واهمه و ضعف و کوته فکری و اشتباهات خود می گویی و آنان ترا خدای خود می نامند! و می رسد روزی که انسان غره از حمد و ثنای دروغین و به اشتباه آنان ادای خدایان را در می آورد و آنان ترا به استهزاء می گیرند و تو باید هزینه اشتباه آنان را در خلوت و تنهایی بدهی.

بعد از جلسه به دانشجویانم گفتم می رسد روزی که شما بر جای من بنشینید و من بر جای استادم! آن روز به بهانه ای مرا از جلسه خارج کنید و به تماشای باغ و بستانی ببرید، شاید آن روز در برزخ باشم و معنای خنده های شما را بفهمم! که اگر چنین باشد سخت است. کاش برزخ ما انسانها کوتاه باشد و زود بگذرد روزگاری را که نمی توانیم و می دانیم که نمی توانیم. کاش برسد آن روزگاری که ندانیم که نمی توانیم. برسد روزی که معنای خنده های استهزاء آمیز دیگران را نفهمیم. کاش برسد روزی که چشمانمان آنقدر ضعیف شود که راه کج کردن آنان که روزی بزرگ می پنداشتنمان را نبینیم.

درختی پیر و تنهایم
سر و شاخم نساید آسمان دیگر
پر از ابر است و بارانی دلم اینجا
دگر از سهره و زاغ و کبوتر،
هیچ ننشیند به شاخم،
تا شوم چوب و ذغالی در اجاق خانه هاتان
در شب سرد زمستانی،
چشمهاتان را بدوزید و بخندید
بر آتش جانم،
به یاد آرید آن خاطرات خوش
ز روزان بهار و شام تابستان،
و با لبخند بنشسته به لبهاتان
یادش به خیری را به لب آرید.
و من رقصان و خندان،
خرسند از دیدن لبخند دیگر بر لبت هستم،
بسوزم تا شوم خاکستر و ...

سرد و خاموش خفته ام در بستر آتشدان خانه تو،
از خواب برمیخیزی صبحدمان،
قندان پلهو زده بر چای داغ روی میز می کشد چشمانت را در پی خویش،
یادی از من نمی کنی، در می گشایی و نسیم خنک صبح زمستانی رویم را نوازش می دهد، تا شاید سرخی آتش درونم را ببینی! نمی بینی! می روی! تا درخت پرباری دگر، ... تا شب سرد زمستانی دگر که به تماشای آتش او بنشینی و صبحدمان فراموش کنی خاکستری را که در آتشدان است.

1396/04/15

تعداد بازدید:1126
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.