• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...

در باغ - 2

خورشید آرام به پشت دیوار باغ می رفت و سایه بلند درختان کوتاه و بلند باغ آنقدر بر زمین پهن شد که دیگر درازای باغ گنجایش آن سایه های بلند را نداشت. پیرمردی عصا زنان درگاه ورودی باغ را پشت سر گذاشت و با سلامی بی جواب از کنار اتاقک چسبیده به قهوه خانه گذشت و در وسط باغ آهی کشید، چنان که از سوز آهش عصای رنگ و رو رفته در دست راستش چند سانتی در شنهای کف باغ فرو رفت. آرام به سوی نشیمن لمیده به زیر درخت سیب گام برداشت و بعد از رهاندن پاهایش از کفشهای سنگین و گرد گرفته اش به روی تخت نشست.

زمانی نگذشت که ساقی از در اتاقک بیرون آمد و با سلامی خسته و با صدایی آرام از پیرمرد پرسید: آقا چی بدم خدمتتون؟ پیرمرد نگاهی به برگ درختان سیب بالای سرش کرد و انگار که سیبهای باقی مانده به درخت را می شمرد گفت: چای! چنان غرق شمردن سیبهای درخت بود که رفتن ساقی را ندید.

اندی گذشت و ساقی با سینی چای در کنار پیرمرد نشست.

ساقی: کمرنگ بریزم یا پر رنگ؟
پیرمرد: از عمر زیاد نمانده است، پر رنگ!
ساقی: مگر میانسالی را چشیده اید که از عمر رفته می گویید؟
پیرمرد: از عمر رفته نگفتم. از عمر مانده گفتم!
ساقی: عمر مانده؟! مگر می دانید چقدر مانده؟
پیرمرد: حتما کمتر از عمر رفته!
ساقی: چقدر از عمرتان رفته؟
پیرمرد: آنقدر که از خردسالی چیزی جز مهربانی پدر و دلواپسی مادرم هیچ به یاد ندارم. آنقدر که نوجوانی را نچشیده و جوانی را ننوشیده، گرفتار عقل گشتم و عشق را فراموش کردم. سالهایی نه چندان زیاد گذشت! آنقدر عاقل گشتم که این بار غرق عشق شدم. با عشق زیر باران رفتم. تپه های برفی را درنوردیدم. بمانند ساربانی جاده ها و شهرها را پشت سر گذاشتم و چه شبها که ثانیه ها را شمردم تا طلوع صبح! و گذشت این روزها همانند آن روزهای غریبی، آن شبهای تنهایی، آن لحظات سرد و یخ زده که از کودکی با من بودند و نوجوانی و جوانی مرا با خود برپشت کشیدند و میانسالی را با آنها گذراندم و اکنون لحظه ای نمیگذارند، تنهایی را حس کنم.
ساقی: آخر چه شد؟
پیرمرد در حالی که چای اش را به آرامی می‌نوشید، نگاهش را بر سیبهای باقیمانده درخت دوخت.
ساقی: چای را بدون قند می‌نوشید؟!

ناگاه صدای آواز حزینی از انتهای قهوه خانه در باغ پیچید. نگاه پیرمرد در سیبهای باقیمانده عمیق تر گشت.


اي آشنای ديــــــــروز، امروز همچــــــــو دشمن
رفتـــــی به راه دشـــــــــت و رودی مرا به دامن

روزي که گفتـــــه بودي از عشــــــق و از خدايت
هرگز نرفـــــت زان روز عطر خوش تــــــــــو از تن

جان شــــد چو مست رويت، آغوش را گشودم
چشمــــان خمار کردي، خفتی به سينــــه من

چشمت چو مست ديدم، زلفت به دست ديدم
تا از چَــــهِ لـــــــــــب تو، آبي کِشـــــــــم ز روزن

اما نبـــــــود آن لــــــــــب، جز ذکر حق حق و راز
دندان به لب گرفتــــــــم، اين جــــان نماند ايمن

برخاستی ز پيشم، مســــــــــــت و خراب رفتی
با شب چو آمدی تو، رفتــــــــــی چو ماه روشن

ساغر شکست و ساقـــــــــــــی از ما دریغ دارد
آن مـــــــی حوالتم کرد با شاهــــــــدان گلشن

وقـــت غــــــــروب هر روز، در ره نشسته ام من
تا باز آيی امـــــــــروز، رويــــــــــــم به ره ميفکن

ادامه دارد ....

1396/02/10

تعداد بازدید:1575
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.