• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

طلوع دوباره

گویند آنگاه که حضرت شمس، مولانا جلال الدین محمد بلخی ملقب به رومی را به خود وانهاد و عزم سفر کرد تا شام، اندی نگذشت تا سلطان ولد به همراه بیست سوار در پی اش رفتند و او را باشکوه به قونیه باز گرداندند. دیر زمانی نگذشت که متعلقات رومی نه خودش چنان عرصه را بر شمس تنگ کردند که این بار رفت تا ناکجا و هنوز که هنوز است کسی او را نیافته است. حدس و گمانی مانده است و مقبره ای در خوی که گویند آنجا آرمیده است.

سوالاتی است بی پاسخ که شاید پاسخ بدانید. روا نیست از میزبان خود دریغ فرمایید:

1- رومی که از قید دنیای پیشینش رهیده بود، چگونه بود که هنوز دنیای پیشینش او را رها نمی کرد؟ آیا متعلقات انسان توسط خود او شکل می گیرند یا این متعلقاتند که ما را شکل می دهند و تصمیم رهایی و جدایی با آنانست نه ما؟!

2- آیا شمس خود جزء متعلقات رومی نبود؟! یعنی چه تفاوت بین رومی وابسته به درس و بحث و کرسی بالا در مجلس و رومی وابسته به شمس که دوری اش چنین بی تابش گرداند؟!

3- در دنیای کاسبکاران که همه چیز و همه کس را به سود و زیانش وزن می کنند، آیا می توان رفت و آمد شمس را به آمد و شد سوداگران نسبت داد؟ عجب!

4- شمس که می دانست رومی است و قونیه! چرا بازگشت تا پس از چندی چنین رهایش کند؟! رفتن به بار اول می تواند نامیدانه باشد برای رومی به بازگشت. اما رفتنی که با بازگشت همراه شده است در بار دوم بسیار امیدوارانه است به بازگشت! آیا سهم رومی جدایی از شمس بود با امید قاطعانه به بازگشت؟ آنهم تا پایان سوی چشمانش بدون بازگشت؟!

شمس است و ترک هر روزمان در پایان روزهای روشن و طلوعی دل انگیز و امیدبخش در سحرگاهان فردا! امان از شمسی که عادتمان داده به غروب و طلوع هر روزه و روزی فقط غروب می کند!

1395/03/06

تعداد بازدید:1131
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.