• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

باز هم سکوت

چه بلند است صدای سکوتم؟! چنانکه صدایش گاه تا انتهای جهان می رسد و پژواکش گوش جانم را می لرزاند. ای آنکه دستم را گرفتی و گام به گام رساندی مرا تا بلندای این صدا، چقدر سکوتت انتظارم را عمیق و عمیق تر می کند تا بشنوم لحظه به لحظه سخنی تازه تر از سکوت دائمت!

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بیکران دانم که چیست

من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست

من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگبار مردگان دانم که چیست

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست

آنچه حق آموخت آدم را زاسماء جمال
وآنچه آدم خواند برافرشتگان دانم که چیست

سّر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
وآنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست

عطسۀ آدم که روح القدس در مریم دمید
وآنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست

گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
می نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست

گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش
گفته و نا گفته ای دانای جان دانم که چیست

قصۀ نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصۀ هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست

آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
وآنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست

هفت خطم گر چه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیست

گر چه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم
مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست

طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست

شعر از استاد الهی قمشه ای

1394/08/23

تعداد بازدید:1335
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.