• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

رندان راه - کلام سی و هشتم: شب

رهگذر قصد هلاکم دارد
او نمیداند که من نیز رهگذرم
او مسافر است و من نیز
او نمیداند که این قطعه کوچکترین قطعه راه است
و هلاک و نجات آن هیچ است
و راه با هلاک و نجات من یا او بیراه نمیشود

شب از نیمه گذشته است
او را به یاد می آورم و دیگر رهگذران را نیز
اولین رهگذر، دومین همسفر
تا چهل مسافر را میشمرم

آنانکه به یاد می آیند دوست نیستند
دشمن هم نیستند
چرا که دشمنی که توان تغییر راه را ندارد،
دشمن نیست، همسفر است
همسفری که به خاطر می آید
آنهم فقط پس از نیمه شب
صدای صبح می آید!
من خوابم می آید
بالش خود را بر آب روان می گذارم
و میخوابم تا آفتاب برآید.

1393/12/01

تعداد بازدید:1051
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.