• عقل از کف داده و دل در دست گرفته اند و از بزرگی این دل بهره برده و در پی کشف دور دستهای فیزیک و متافیزیک هستند. از غیب می گویند، فلسفه خلقت انسان در روز ازل می دانند و از سرانجام تاریخ می نویسند


    ادامه مطلب...



  • ظاهرا هر که در این طریق پیشتر رفته سولاتش نیز پیشتر رفته و بر ابهاماتش افزون گشته. می روی تا بدانی و با هر گام بیشتر دانی که نادانی.


    ادامه مطلب...



  • گاهی قصد گفتن حرفی نداری و خود سر ریز می شود! گاهی به حرف می آورند ترا! گاهی اگر پاسخ نگویی گمان می کنند که لالی! گاهی سخن می گویی به امید شنیدن حتی یک کلمه از آنکه ...


    ادامه مطلب...



  • گاهی حرفی زده می شود که قصد گفتن نداشته ای! گاهی به اشتباه متنی منتشر می شود که قصد انتشار نداشته ای! بعدا باید بر آن عکسی افزود و خلاصه ای.


    ادامه مطلب...



  • بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...

خرمن کوفتن

در کتاب پله پله تا ملاقات خدا روایت اولین دیدار شمس و مولانا جلال الدین محمد بلخی اینگونه روایت شده است که شمس از مولانا پرسشی می کند در باب منزلت و مرتبه خاتم رسل محمد مصطفی (ص) و شیخ بایزید بسطامی اندر مقام مقایسه آنان! آنکه چه پاسخ می شنود و چه رخ می دهد زان پس بماند که هراس از آن دارم که نتوانم چون عبدالحسین زرین کوب داستان را به تصویر بکشم و مطلبی بدان ظرافت را بدون دخل و تصرف چنانکه باعث سوء تفاهم نشود بیان کنم.
اما چند روز پیش اتفاقی افتاد که منجر به آن شد در جایی برای پیران قوم در مقابل جوانانشان کلمه گدایی را برگزینم. در نسبت پیران قوم، انبیاء و اولیاء الهی از یک سو و معلمی از سوی دیگر که شغل آنان است شاید بتوان نسبتی یافت اما بین این خدایان معرفت و گدایی، یافتن نسبت اگر گزافه گویی نباشد حداقل دشوار است. اما واقعیت آن است که در مقایسه و یافتن تفاوت بین انبیاء و عرفا یا معلمان و اساتید فرق در همین نکته گدایی است. اگر از بار منفی این کلمه در فرهنگ عامه مردم بگذریم، بار معنایی انباشته شده در آن پر است از سختی و دشواری در این کلمه که به رسالت انبیاء و شغل معلمی ارج و منزلتی بس بزرگ می دهد در مقابل عرفا و اساتید.
عرفا و اساتید همیشه در منزلت و مقامی بوده اند که بالانشینی کردند و دیگران در مقابل آنان دولا و چندلا شدند و سکوت و خواهش برای شنیدن پندی و اندرزی در مقابل آنان همیشه بوده است و مریدان و دانشجویانی را به دنبال خود داشته اند. اما انبیاء که شغلشان به معلمی تعبیر شده است در جایگاهی دیگر بوده اند به گونه ای که ناسزا و دشنام شنیده اند و رسالتشان تحمل سختی ها و هدایت قوم بوده است آن هم در زندان زلیخا، در میان حلقه آتش، در زیر خاک و خاکستر اهانت همسایگان یا در شعب ابی طالب. آیا آنزمان که پیامبری در زیر فشار همه این ناملایمات و اهانت ها هم چنان با روی گشاده و صبر به قوم خود اصرار می ورزد و خواهش می کند که اهانت شما را تحمل می کنم ولی به حرف من گوش فرا دهید که من هیچ پاداشی برای رسالت خود از شما نمی خواهم جز سعادت دنیا و آخرت برای شما، کلمه بهتری می توان پیدا کرد که این رسالت را بهتر به تصویر بکشد! آری معلمی نوعی گدایی است در مقابل کسانی که از شنیدن آن سخنی که به نفع آنان است پرهیز می کنند! نوعی گدایی است با سختی های بیشتر و تحملی فراتر برای سود و منفعتی که می رسد به آنکه خود باعث این نامهربانی هاست نه آنکه این نامهربانیها را تحمل می کند. در پس یافتن کلمه ای بهتر ساعتها گشتم تا آنکه به خاطر آوردم گدایی شغل است ولی معلمی شغل نیست عشق است.
در آغاز ماه مهر به یاد معلمانی افتادم که در جایگاه و لباس و کرسی های مختلف از کسوت روحانیت گرفته تا آموزگاران مدارس و کارفرمایان محیط های صنعتی و اداری از آنان بسیار آموختم; پدر بزرگوارم که اولین و بزرگترین معلمم بودند و هستند، حجت الاسلام علی نوایی که خواندن قرآن را به من آموخت، خانم بنی کریمی، خانم کشاورز و خانم بلوریان معلمین کلاسهای اول تا سوم ابتدایی که از اولی مانتوی کرم رنگش را به یاد دارم، از دومی قد بلندش را و چوب و فلک آقای ناظم و از سومی اینکه آخر نتوانست جدول ضرب را به من بیاموزد، آقای قاسمی آموزگار کلاس چهارم ابتدایی که شبیه معلم بچه های آلپ بود، آقای قاسمی دیگر معلم حرفه و فن راهنمایی که چندی پیش وقتی رویش را میبوسیدم یاد آرزوهای دوران کودکی افتادم، آقای شاکری معلم علوم تجربی با نصیحتهای دلسوزانه اش در مقابل صدای وزوز مگس در ...، آقای کاظمی و آقای اتحادی مدیر و ناظم دوران راهنمایی، آقای کوهستانی معلم ریاضیات جدید و جبر و آنالیز که اولین بار کلمه کامپیوتر و اپراتور را از او شنیدم، آقای مهارلویی آخر هندسه تحلیلی با سبیلی به رنگ دود سیگارش، آقای محمد اریس که آیین نگارش را از ایشان آموختم، آقای سپهری دبیر ادبیات که از ایشان بسیار آموختم و همیشه به من می گفت تو هیچی نمیشی، آقای ادیبی دبیر فیزیک که تیکه کلامش این بود: این که نمیشه که، آقای یاوریان دبیر معارف که بسیار دوست داشتنی بود و به من می گفت آخرش کار دست خودت میدی، آقای جهانگیری مدیر دبیرستان خوارزمی، آقای سیدین دبیر ریاضی که در آخرین لحظه مسیر زندگی ام را با کامپیوتر عجین کرد، آقای علیپور دبیر مهربان و دوست داشتنی عربی که کارمند راه و ترابری بود. آقای رایجی دبیر صبور شیمی آلی که یک روز بعد از کلاس بیش از شصت سوال تستی ازش پرسیدم. آقای جواهری کارمند داروخانه شبانه روزی تخت جمشید که با چند راهنمایی کوچک تاثیرات بزرگی در زندگی ام داشت. دکتر پدرام که ساده بودن را در کنار کامپیوتر از ایشان آموختم، دکتر بدیع که علاوه بر آرامش و بزرگی مرا به یاد قهوه و پیپ می اندازد، مرحوم کارو لوکس که از او آموختم می شود در نهایت بزرگی با پیراهن پاره به کلاس رفت و مانند بچه ها شیرینی خامه ای را دوست داشت. و خیلی های دیگر که اکنون یا ذهن قدرناشناسم آنان را به یاد نمی آورد یا بنا به دلایلی از نام بردن آنان معذوریت دارم، دست بوس هر یک از آنانم در حالی که بوی ماه مهر مرا برای چوبهایی که بر کف دست می نشست و نمره های کمی که حال آدم را می گرفت و اخم و عتاب آنان سخت دلتنگ کرده است.

1390/06/31

تعداد بازدید:3355
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.