• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...

اتاق من

در دوران نوجوانی در خانه پدری ام اتاقی بود که اتاق من بود. این اتاق خلوتی بود که می شد در آن خورد، نوشید، و اندیشید. اتاق من در سایه بود به همان اندازه که به آفتاب نیاز بود. اگرچه پنجرهایش باز، ماءمن هر راز بود. در اتاق من شب بود به زیبایی مهتاب. روز بود به بلندای آفتاب. در اتاق من قانونی نبود جز آنچه دل آرزو می کرد. از آن زمان ده سال می گذرد. امروز پنجم فروردین 1387 هجری شمسی است. دیر زمانی بود که یافتن اتاقی مانند اتاق من سخت دشوار بود و شاید ناممکن. تا آنکه امروز، من این اتاق را یافتم. شباهت زیادی به اتاق من دارد. کمی روی آن کار کردم تا آنرا شبیه اتاق من بیارایم. در را گشودم و نوشتن را آغاز کردم. اینجا اتاق من است. در اتاق من خلوتی است که می توان در آن خورد، نوشید و اندیشید. سایه دارد و آفتاب. شبی به زیبایی مهتاب و روزی به بلندای آفتاب. پنجره هایش باز است و محرم هر راز است. قانونی ندارد جز آنچه دلم می خواهد. اینجا اتاق من است

1387/01/05

تعداد بازدید:2280
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.