• بسیار نوشتم، بسیار خواندم، بسیار ملاقات بزرگواران بسیار مرا بسیار تغییر داد. خلوت اتاق من جای اندیشیدن بود و شنیدن بیش از نوشتن. اکنون احساس می‌کنم که بسیار بسیار شده است مرا سماع در بازار و فریاد بر مناره!


    ادامه مطلب...



  • مرغ آمین گوی، دور می گردد، از فراز بام، در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور، می شکافد جِرم دیوار سحرگاهان، وز بر آن سرد دود اندود خاموش، هرچه با رنگ تجّلی، رنگ در پیکر می افزاید می گریزد شب صبح می آید.


    ادامه مطلب...



  • سبز بر تن می کنی و تبسم لبان تبدارت شعله شمعی شود در بزم باده نوشان. چون ماهی قرمز در تنگ زندگی آنان که گردش ساغر و پیچش مویت بینند به سماع برمیخیزی.


    ادامه مطلب...



  • شاید از معجزه عصای موسی بر دریا! اگر آنقدر هوای اتاق من خفه است که کلام جای خود دارد، حتی نفس بر سینه سنگینی می کند، همان نگویم بهتر است.


    ادامه مطلب...



  • سالها پیش وقتی کودکی ده دوازده ساله بودم کتابخانه کانون پرورش کودکان و نوجوانان با فاصله ای نه چندان از خانه مان در کوی ویلا بود که گهگاه به آن سر می زدم.


    ادامه مطلب...

نگاه سبز

گویند روزی پدری فرزند افسرده خود را به نزد طبیب برد و از او راه چاره خواست. طبیب دستور به آن داد که هر آنچه بیمار میبیند باید سبز باشد. پس از اندی پدر به جهت سپاس و قدردانی به نزد طبیب رفت و گفت که همه خانه و وسایل کاشانه را به رنگ سبز نواخته اند و فرزندش بهبودی یافته است. طبیب با خود اندیشید به جای رنگ کردن دنیا به سختی و دشواری، می توان به آسانی نگاه خود را عوض کرد و با عینکی سبز دنیا را سبز دید.

من به هر سو رو کنم جز تو نبینم قبله و ایمان من
آنچه بر تن می کنی ســـرخ است یا چشمان من؟!!

حرف از نگاه سبز زدم حیفم آمد این چند بیت را از حمید مصدق نقل نکنم.

سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم!

1396/11/26

كلمات كليدی: حمید مصدق - باران - زندگی - عشق
تعداد بازدید:518
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.