شاید کودکی ده ساله بودم که در پی پدر به دنبال جایی برای قرار گرفتن در صف نماز جماعت مسجد بودم. من چون همه کودکان دوست داشتم پدر خود را بزرگ ببینم و بالانشین در مجالس و ایستاده در صف اول نماز! اما او در صف آخر و جایی که بیشتر نصیب کودکان می شد به دنبال جای خالی می گشت. کودکانه اعتراض کردم و پدر که گویی احساس مرا درک می کرد مرا به صبر دعوت کرد و اینکه بزرگ می شوی و می فهمی که اینجا خاصیتی دارد که آن بالاها ندارد. این واقعه سالهای سال با من ماند و اگرچه گذشت زمان این درک را به من داد که انسانها از بالانشینی بزرگ نمی شوند اما این نکته را زمانی درک کردم که در همان مسجد در جلوی در ایستاده بودم و به میهمانانی که برای قرائت فاتحه برای پدرم آمده بودند خیر مقدم می گفتم. آنان که در مجلس حضور داشتند کم نبودند، زیاد هم نبودند! اما کسی را نمی توانستم در جمعیت ببینم که به خاطر بالانشینی او آمده باشد. او بالانشین نبود! مهندس نبود! دکتر نبود! حاجی نبود! روحانی نبود! در پست و مسندی هم نبود! ثروتمند هم نبود! او از بالانشینی هیچ نداشت. فقط بزرگ بود. آنقدر بزرگ بود که هیچ عنوان و مقامی نمی توانست در کنار اسمش بنشیند و از بزرگی خودش بزرگتر باشد و او را در نظر مردم بزرگتر از آنچه هست نمایان کند. ایستادن و رفتار کردن در پایین ترین مرتبه، خود را خدمتگزار دیگران دانستن، نه آن خدمتگزاری که به بزرگان باشد و در طمع چیزی! آن خدمتگزاری که به زیردستان باشد و از روی درک این مساله که آن پایینترها خاصیتی دارد که آن بالاها ندارد، انسان را بزرگ می کند. ملتمس دعا و ذکر فاتحه برای مرحوم پدرم هستم.