خیلی زود گذشت. روزی که خیلی از بچه ها با ترس جدایی از خانواده، گریان و نالان به دروازه کهنه و زنگ زده مدرسه می نگریستند. آنروز خندان بودم و خوشحال. با تاکید و اصرار فراوان تنها و بدون همراهی پدر و مادر رفته بودم تا احساس کنم بزرگ شدن را آنهم با چه دلهره ای که سعی در پنهان کردنش داشتم. روز قبل، قرار فردا را با قاسم که سال بالاتر بود برای فردا گذاشته بودم و از فردای آنروز تا مدتها هر صبح پشت در خانه شان ایستاده بودم به انتظار برای آغاز گام نهادن در راه مدرسه. هیاهوی مدرسه هنوز در گوشم هست. همان روز اول فرهاد و رامین را در دو طرف خود نهادم و هنگام گشت و گذار در زنگ تفریح شروع به قیچی کردن بجه ها کردیم. یکی از سال بالایی ها که ما را ناشی و غریبه دیده بود، با تعجب پرسید کلاس اولی هستید؟ هنوز پاسخ مثبت ما تمام نشده بود که برای گرفتن کتابها ما را به دفتر مدرسه هدایت کرد. جایی که ناظم مدرسه منتظر ما بود و مهیا برای چوب و فلک. خدا رحمت کند ننه چراغعلی را! بابای مدرسه ما یک ننه مهربان هم به همراه خود داشت. خیلی زود به داد ما رسید و رهانیدمان. تا سالها بعد که پیر شده بود و روزی که من جوان بودم و چون عصایی زیر بازوانش، هنوز یاد آنروزها را می کرد. آنقدر مهربان بود و دوست داشتنی که بعد از پروازش بابای مدرسه مجنون گشت و پریشان گو. آری چه زود گذشت. تا امروز که دختر گلم، تبسم اولین روز مدرسه اش را تجربه کرد. امیدوارم او نیز سالها بعد از چنین روزی چنان یاد کند که من امروز، با یاد و خاطره های شیرین که هرگز فراموش شدنی نیستند.