چه روزگار غریبی است زمانه عسرت! در زمانه عسرت همه خمود و نا امیدند. در زمانه عسرت همه سر در گریبان و گرفتار درد چه کنم چه کنم می شوند. در زمانه عسرت همانقدر که مغلوب میدان جنگ در باتلاق ناامیدی و غم فرو می رود، فاتح آن رزم هم احساس زیان می کند. در زمانه عسرت هیچکس نمی داند که در پشت دروازه کهنه از گذر زمان زندگی چه چیز در انتظار ماست. در زمانه عسرت دیگر کار و تلاش و سعی انسان نیست که ثانیه های آینده را رقم می زند. در زمانه عسرت شاید یک معجزه، شاید آه یک کودک یتیم یا بیداد یک مظلوم و شاید دعای مردان خدا که راهی به آنسوی آسمان دارند کارساز باشد. باید دعا کنیم که گرفتار زمانه عسرت نشویم آن زمانه ای که سکوت بالاترین فریادها است و مرگ نشانی از زندگی. باید دعا کنیم که زمانه عسرت را تجربه نکنیم آن زمانه ای که آب سربالا می رود و روز سیاه است و شب روشن و نورانی، آن زمانه ای که دیگر شاعران وارث آب و خرد و روشنی نیستند. چه روزگار عجیبی است زمانه عسرت!