چند سال پیش در سریالی رمضانی، مردی از صاحبدلان اطرافیان خود را از اعمال و رفتار زشت برحذر می داشت که اگر چنین نکنید عذابی سخت در انتظار شماست. آن چنان رفت که همگان بر او خندیدند و به سخره اش گرفتند تا آن عذاب سخت الهی نازل شد و آن پیرمرد صاحبدل را که لحظه لحظه زندگیش اندر غم اطرافیان و دوستان خود بود از میان آنان ببرد. و براستی چه عذابی سخت تر از آنکه صالحان و عالمان یک قوم اندر غم قوم خود نباشند و تنهایشان گذارند چه به سبب سکوت و سکون حاصل از مرگ باشد چه به سبب و علت دیگر.
آقا سعید، باغبان جوان کوچه ما که مردی است از دیار سلطان العارفین شیخ بایزید بسطامی، ظاهری آرام دارد و بی هیچ ادعای صاحبدلی دیروز می گفت مثلا اگر در یک روستا کوچکترها احترام بزرگترها را نگه ندارند و در مقابل آنان به ستیز برخیزند، از آن پس پیران قوم هم دیگر به فکر جوانانشان نخواهند بود و دیگر بیخیال می شوند!
بیچاره صاحبدل کوچه ما نمی داند که این روزها پیران قوم به دنبال جوانان گدایی می کنند که به خدا این حق است و این باطل! این برای شما خوب است و آن شوم! این راه به ظاهر سر سبز به ترکستان است و این راه به ظاهر سنگلاخ پایانش سرانجام مقصود. هزار که بگویی به خدا یادگیری این درس با همه مشقاتش فقط برای خودت خوب است و آینده ات به آن وابسته، پاسخ می شنوی که اینها رو ول کنید میشه نیم نمره بیشتر بدید؟!