• تنهایی یعنی به آن بیاندیشی که حتی آن هم به تو نیاندیشد، یعنی آن بگویی که حتی آن هم ترا نشنود. تنهایی یعنی نگاه نومید به در! یعنی پنجره ای که دیریست باران ندیده. تنهایی یعنی سنگفرش کوچه های به انتظار گرد قدمهای یک رهگذر.


    ادامه مطلب...



  • سرگشته به کوی تو ام سالها، به بوی پیراهنی یا در پی نای و نوایی! عصر جمعه و صبح شنبه را گم کرده ام که سویی به چشم نمانده است و نایی به پایی. بود آیا که در میکده ها بگشایند و به بانگ بلند گویند که تو می آیی؟!


    ادامه مطلب...



  • زندگی با ماجراهای فراوانش، ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛ چیست اما ساده تر از این، که در باطن تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟


    ادامه مطلب...



  • بانگ جرس می آید! وقت رفتن است برای یکی و حکم به ماندن برای آن یکی! رفتن تلخ است چون طعم قهوه تلخی به کنجی تاریک در میان دود و حسرتهای زندگی. لیلایی در پی ساربان می‌رود و مجنونی می‌ماند با پایین رفتن از پله های دوار زندگی تا به زیرزمین تنهایی آن کنج خلوت با طعم هوسی که تا ابد یادآورت خواهد بود. به یاد یاری خوشا قطره اشکی!


    ادامه مطلب...



  • بر فرق آسمانها گام برداشتن و غم نبود افلاک نداشتن، علم های الهی از پس کوه دیدن، پس انداختن جهان و دیدن آن حال، نفروختن، نخروشیدن و فرو پوشیدن! تا آن نشود خمشی در مجمع اوباش میسر نشود.


    ادامه مطلب...

دلا خو کن به تنهایی

تنهایی یعنی به آن بیاندیشی که حتی آن هم به تو نیاندیشد، یعنی آن بگویی که حتی آن هم ترا نشنود. تنهایی یعنی نگاه نومید به در! یعنی پنجره ای که دیریست باران ندیده. تنهایی یعنی سنگفرش کوچه های به انتظار گرد قدمهای یک رهگذر. تنهایی سخت است، کشنده است، ویرانگر است اما... اما تنهایی کجا می داند که احساس تنهایی در میان درهای باز و پنجره های خیس و کوچه های پررهگذر بس دهشتناک تر است.

تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر هم
که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را
به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را
مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی
من آن خود رو گیاه وحشی صحرای اندوهم
که گلهای نگاه او، خنده هایم رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن
ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جامم را
مرا بشکن، مرا بشکن

تو سر تا پا وفا بودی
تو با درد آشنا بودی
ولی ای مهربان من
بگو آخر، که از اول کجا بودی؟

کنون کز من به جا مشت پری در آشیان مانده
و آهی زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان، این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم
که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت
شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من
که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم
که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد
جهان تاریک می شد، کهکشان می مرد
درون سینه ام دل ناله می زد
باز کن از پای زنجیرم
که بگریزم، به دامانش بیاویزم
به او با اشک خون گویم
مرو، مرو من بی تو می میرم
ولی من در میان های های گریه خندیدم
که تو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم
دگر از غصه لبریزم

در این دنیا بمان بی من
برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را
بخوان در گوش جان دیگری آوای مستی را
تو ای تنها امیدم
بی من از آن کوچه ها بگذر
مرا یک دم به یاد آور
به یاد آور که می گفتم
بیا امید جان من
بیا تن را ز قید آرزوهایش جدا سازیم
بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم
به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم
ز خاطرها فراموشم
و یک تک لاله ی وحشی بجای لاله بر گور دل من روشن است اکنون

که من تنها رها گشتم
به دنیای دگر رفتم
و اینک ای دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در ابن دنیا چه دشوار است
چه رنجی می برد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ....

1395/07/06

تعداد بازدید:24
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.

ناشناس - 1395/07/06:
- تنهایی
تو را وا می دارد
تا اولین دری که باز شد،
اولین آدمی که حالت را خوب کرد
بپذیری...

تنهایی
گاه تو را
در آغوش آدمهایی می گذارد
که تنها ترت می کنند...