• زندگی با ماجراهای فراوانش، ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛ چیست اما ساده تر از این، که در باطن تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟


    ادامه مطلب...



  • بانگ جرس می آید! وقت رفتن است برای یکی و حکم به ماندن برای آن یکی! رفتن تلخ است چون طعم قهوه تلخی به کنجی تاریک در میان دود و حسرتهای زندگی. لیلایی در پی ساربان می‌رود و مجنونی می‌ماند با پایین رفتن از پله های دوار زندگی تا به زیرزمین تنهایی آن کنج خلوت با طعم هوسی که تا ابد یادآورت خواهد بود. به یاد یاری خوشا قطره اشکی!


    ادامه مطلب...



  • بر فرق آسمانها گام برداشتن و غم نبود افلاک نداشتن، علم های الهی از پس کوه دیدن، پس انداختن جهان و دیدن آن حال، نفروختن، نخروشیدن و فرو پوشیدن! تا آن نشود خمشی در مجمع اوباش میسر نشود.


    ادامه مطلب...



  • باز هم امید ناشناس، میهمان گرانقدر اتاق من ابیاتی سرود و صاحبخانه و میهمانان را به خواندن آن میهمان کرد. زیبا می‌سراید، زیبا و دلنشین، دلنشین و آهنگین. گویا ز دست ساقی خمخانه معرفت جرعه‌ای نوشیده و رقص کنان در بازار می‌سراید.


    ادامه مطلب...



  • میهمانی عزیز از میهمانان اتاق من به نام امید که دقیقا نمیشناسمش این شعر زیبا را چندی پیش برایم فرستاد که آنرا تقدیم به همه میهمانان اتاق من می کنم. بیصبرانه منتظر شنیدن قطعات زیبای دیگر از طرف ایشان و دیگر میهمانان اتاق من هستم.


    ادامه مطلب...

زندگی شاید همین باشد؟!

زندگی با ماجراهای فراوانش،
ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛
چیست اما ساده تر از این، که در باطن
تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟

من بگویم، یا تو می گویی
هیچ جز این نیست؟»
تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.
«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را
می نگارد، یا می انگارد،
بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش..
- « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد..
هر حکایت دارد آغازی و انجامی،
جز حدیث رنج انسان،غربت انسان
آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را
هر چها باشد، نهایت نیست..
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست!
بی گمان باید همین باشد.
ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.
راست می گوید که می گوید
« یک فریب ساده کوچک »
من که باور کرده ام، باید همین باشد..
هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.
راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.
باز آگاهم کن از آنها که آگاهی
از فریب، از زندگی، از عشق
هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی..
گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!
به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس
من زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن؛
وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!
دیده ای بسیار و می بینی
می وزد بادی، پری را می برد با خویش،
از کجا؟ از کیست؟
هرگز این پرسیده ای از باد؟
به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟
خواه غمگین باش، خواه شاد
باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.
آه! باری بس کنم دیگر
هر چه خواهی کن، تو خود دانی
گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،
این است و جز این نیست.
مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!
زندگی می گوید: اما باز باید زیست،
باید زیست،
باید زیست!...

مهدی اخوان ثالث از ساده دلان بود که در چنین روزی چهارم شهریور 1369 چشمان زیبا بینش را از این جهان فرو بست و با زیستن وداع گفت. روحش قرین رحمت حق تعالی.

1395/06/04

تعداد بازدید:45
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.