• بر سر در باغ تکه چوبی به دیوار کاهگلی کوفته اند و بر آن نوشته اند: "در باغ". همه چیز آرام و بی صدا ست جز همان صدای پای آب جویی که گهگاه با صدای پرنده ای نشسته به هر یک از هفت درخت باغ آذین می یابد. از هزارتوی قهوه خانه گوشه باغ ناله ای به گنگی به گوش می رسد.


    ادامه مطلب...



  • ساعتها به سخنانتان می اندیشم ولی پاسخ ندادنم را فقط به حساب آن بگذارید که حرفی نیست. خواستید بمانید و نگاههای ارزشمندتان را نثار در و دیوار این اتاق نمایید و اگر رفتید ...


    ادامه مطلب...



  • شب از نیمه گذشته است و من در سیاهی دود بعد از نیمه شب، موجهای رسیده به ساحل را می شمارم. صدای بی تابانه علی زندوکیلی افکارم را با خود همراه می کند و شمردن را فراموش می کنم. عدد معنی خود را از دست می دهد و موجهای علی الدوام زندگی به سینه ساحل می خوابند.


    ادامه مطلب...



  • امان از داغ تابستان! لهیب آتشش در من، هوای سرد و غمگینش هوای تو! امان از داغ آن حسی که خواندی شهوتش اما، من از آن آتش خواهش هنوزم سخت سوزانم.


    ادامه مطلب...



  • ناخودآگاه جمعی شما که بهتر از شما از مشکلتان و جهان غیب و عوالم عالم مثال و آیه ای در قران و شاه بیتی در دیوان حافظ باخبر است با سینک شدن شما را وادار به باز کردن آن صفحه ای می کند که درمان هم در اوست.


    ادامه مطلب...

در باغ - 1

خورشید خشت به خشت دیوارها و ذره ذره شنهای کف باغ را گرم کرده است. در باغ صدایی جز صدای لرزش و ریزش آب جوی خسته و دلشکسته وسط باغ شنیده نمی شود. در ورودی باغ قهوه خانه ای کوچک تکیه به اتاقکی کوچکتر داده است که انگار اتاقک خسته از آفتاب هر روزه با دو پنجره چوبین نشسته به دیوار کاهگلی اش، به مانند دخترکی تکیه به مادر داده و با دو چشم غمگینش به درختان باغ می نگرد.
در پایین ترین گوشه باغ درخت سروی سقف آسمان را خراش می دهد و به زیرش نشیمنی که از دو تخت چوبی نشسته در کنار یکدگر شکل گرفته، بی دیوار و سقف، آرام به کنج دیوار باغ خزیده است.
آن دگر سو سه درخت گردو، بادام و فندق با فاصله سه چهار متری از یکدگر هر یک سه نشیمنگاه دیگر بدون سقف و دیوار دگر را سایه بانی می کنند.
در سوی دگر یک درخت سیب تنومند با فاصله ای نه چندان دور از درخت گیلاسی نه چندان بزرگ به زمین نشسته و آنها نیز هر یک نشیمنی بی سقف و دیوار به روی خاک ریشه هایشان را میزبانی می کنند.
در خلوت انتهای باغ یک آلاچیق با دیوارهای پلاستیکی و سقفی چوبین گرمای خورشید آسمان را در خود می انبازد چنانکه سایه چنار تنومند چند صد ساله بالای سرش نیز توان خنک کردن عطش داغش را ندارد.
بر سر در باغ تکه چوبی به دیوار کاهگلی کوفته اند و بر آن نوشته اند: "در باغ". همه چیز آرام و بی صدا ست جز همان صدای پای آب جویی که گهگاه با صدای پرنده ای نشسته به هر یک از هفت درخت باغ آذین می یابد. از هزارتوی قهوه خانه گوشه باغ ناله ای به گنگی به گوش می رسد:

من چو بدنامم و مفلس، دست بالا و سرم پايين است
پاي بشکسته ام و دست دعايم به سماء مسکين است

ادب و معرفت آنگاه بجويند که شاهی و گدائی باشد
چه سلامی؟ که در اين باغ همان ويس همین رامين است

ياد باد آنکه بشد ساقی و از عشق بگفت
به زر آميخت دلی را که پر از سرگين است

زير دندان غمش تا که نهادم دل زرينم را
غمزه ای کرد و عتابم که چرا سيمين است؟!

گفتمش بهر صبوري جگرم را ببرد جاي دل سيمينم
پاره کرد عهد و جگر را که جگر خونين است

رفت با وعده مهتابِ شبم گشتن و تا صبح نخفتن
تا بتابد به شبم در همه شب ورد لبم آمين است

آسمان پرده اي از ابر به رخ ديد و مرا طالع خفت
بيستون ماه ندارد شب فرهاد چو بی شيرين است

روزها می رود آرام و رخ غمزده ام شاد نشد
چهره شب زده ام باز به سيلی غمش رنگين است

برنگردد به برم آب حياتی که روان رفت ز جوی
همه شب تا به سحر ديده بگريد که غمم سنگين است

ادامه دارد ....

1396/01/20

تعداد بازدید:781
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.

مهدي - 1396/01/24:
- گاهى اوقات...
همه چيز دست به دست هم ميدن
تا تو را غرق در روياها و خاطراتت كنن...
يه آهنگ پيشواز...
يه خط شعر...
كمى هواى پاييزى...
آهنگى كه خونه بغلى گوش ميدن...
بوى عطر خاص...
بوس سيگار....
عكس يه آلاچيق تو كوهسار...
طعم يه املت...
همه و همه كافيه براى اينكه...
تو چند ساعت وسط اتاقت دراز بكشى و خيره بشي به سقف.....
پاسخ:
خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بی‌نصیبان، طاقتم ده، طاقتم ده!
ای قبله‌گاه ما غریبان، طاقتم ده، طاقتم ده!

دوست قديمي - 1396/01/23:
- روزگاري....
عشق بازي رسم و آيين تو بود
امتداد چشمهايت
.عشق بود و عاشقي رويايي ات
برف ميباريد و كوچه،
سوت و كور.
صوت ناهنجار زاغي،
مي شكست،
آرامش آن كوچه را
در خم آن كوچه گم كردم تو را
من كه شب را تا سحر،
در جستجويت نازنين،
زير پايم،
برفها روييده بود
بيخبر رفتي كجا؟؟؟
نازنينا
شمعداني ها چقدر!!!
گل داده اند
من هنوزم،
ديده بر آن كوچه دارم روز و شب.
كوله بارم پر ز تلخي هاي عشق
چون اسيرم در ميان،
قصّه ي بودن، نبودن
بودني شيرين و زيبا
يا نبودن بي تو در ...
ساحل،
كنار كلبه ي زيباي عشق.
زنده ام امروزهااااااا
زندگي هم مي كنم
مرده اي زنده
ميان مرده ها
شايد از آن كوچه بازآيي،
دوباره،
زنده سازي عشق را
من كه ميترسم كه ديرآيي و در خاكم بيابي نازنين.
پاسخ:
گفته بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار، نه
گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار، نه

هـــرچه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار، نه

تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار، نه

دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز
با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار، نه

قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان
بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار، نه

گه مـرا پس می زنی، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار، نه

می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار، نه

سخت می گیـری به من با اینهمه از دست تـو
می شوم دلگیـــر شایــد نازنیــن ، بیــــزار، نه