• برزخ آن است که از صدر به زیر آیی و هنوز اندک توان ذهنی در چنته ات باقی مانده باشد که خنده های تمسخر آمیز و راه کج کردن های دیگران را بفهمی. راحت باشید خنده هایتان را نهان نکنید.


    ادامه مطلب...



  • جلسه آغاز شد، دانشجو از پروپوزال خود دفاع کرد و نوبت به سین جیم اساتید داور رسید. استاد بزرگ و نشسته بر قله های علم و دانش و دست نیافتنی در اندیشه ام سخن آغاز کرد و با کلامی استوار و محکم و با یقین صد در صد مطالب دانشجوی جوان را زیر سوال برد و تاخت بر او چنان که مغول بر باشتین تاخت.


    ادامه مطلب...



  • امروز واقعا عید است و بهترین توصیف را مولانا جلال الدین محمد بلخی از چنین روزی کرده است. امروز را به میهمانان اتاق من تبریک می گویم و امیدوارم ظفر، شادمانی و امیدی که همیشه با صبر و شکیبایی به دست می آید همنشین هر روزتان باشد.


    ادامه مطلب...



  • بیش از ده سال می گذرد از آن غروب دلگیر روز زمستانی در شهر گرگان. من به همراه دوستى قديمى بودم که در خیابانهای شهر پرسه میزدیم و از روزگار می گفتیم که چگونه چرخ نیلوفری را به زیر آوریم. به فلکه کاخ رسیدیم و جلوی اولین تاکسی را گرفتیم.


    ادامه مطلب...



  • دوباره می رود تا سحر شود و یک روز دیگر خود را به رخ بکشد که هنوز نیامده ای! اما این سحر به مانند دیگر سحرگاهان نیست. سحری که از پس یک شب قدر آمده باشد حتما متفاوت خواهد بود. اما که می داند که کدامین شب، شب قدر من است؟!


    ادامه مطلب...

برزخ - 3

مانند همیشه با عجله از خانه بیرون آمدم و باز هم مثل همیشه سه چهار بار برگشتم و یک بار کلید، یک بار موبایل، بار دیگر عینک و نهایتا کیفم را برداشتم و وارد کار و زندگی روزانه شدم. به محض خروج از خانه و با برخورد اولین اشعه های نور خورشید احساس کردم یک شیشه عینک آفتابی ام کثیف است و دیگری مشکلی ندارد. خواستم عینک را از چشمم بردارم و شیشه کثیفش را تمیز کنم اما با خود گفتم اشکالی ندارد قابل تحمل است و الان کار دارم وقتی کمی آرامش یافتم آن را تمیز می کنم. رفتم بانک و به کارهای بانکی خود رسیدگی کردم. در راه دانشگاه باز هم کثیفی یک شیشه عینک کمی آزارم می داد اما باز به علت مشغله از تمیز کردن آن صرف نظر کردم. در دانشگاه به کارهای اداری خود رسیدگی کردم و چون کلاسی نداشتم زود تر از دانشگاه خارج شدم و برای مشکلی که ماشینم داشت و قابل صرف نظر نبود به تعمیرگاه رفتم و چون تعمیر ماشین کمی زمانبر بود سری به دائی عزیز زدم و نیمرویی سفارش دادم و هربار که شیشه کثیف عینک توجه مرا به خود جلب می کرد یا پشت فرمان بودم یا در اوج مشغله و مشغول صحبت با تلفن بودم یا به دستمال تمیز دسترسی نداشتم و از تمیز کردن آن صرف نظر کردم. پس از تحویل گرفتن ماشین از تعمیرگاه به خانه برگشتم. پسرم در را باز کرد و با تعجب چشم در چشمانم دوخت و زد زیر خنده! عینکم را از چشم برداشتم و تازه فهمیدم که چرا کسانی را که از صبح تا حالا ملاقات کرده ام اینچنین با تعجب به من نگاه می کردند و غرور و تحکم و برخوردهای از موضع حق من آنان را در موقعیتی قرار داده که هیچکس روی آن را نداشت که بگوید یکی از شیشه های عینکم افتاده است.

طاعت از دســـــــــــــت نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیـــــــله رهی باید کرد

شب، چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است
طی این مرحـــــــله با نور مهـــــــی باید کرد

برزخ آن است که از صدر به زیر آیی و هنوز اندک توان ذهنی در چنته ات باقی مانده باشد که خنده های تمسخر آمیز و راه کج کردن های دیگران را بفهمی. راحت باشید خنده هایتان را نهان نکنید. شما اولین کسی نیستید که چنین می خندید. خنده هایتان مرا به یاد خنده های دخترک خردسالی می اندازد که دستش را جلوی دهانش می گرفت و چه شیرین می خندید. سالها پیش درست در همین لحظه ها پا در گیتی نهاد و او نیز زود راه دیگر برگزید و ترک ره بلا نمود.

پ.ن: شعر از نشاط اصفهانی

1396/05/01

تعداد بازدید:21
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.