هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
در آب هاي جهان، قايقي است
و من -مسافر قايق- هزارها سال است
سرود زنده ي دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟
...
گمان نمی کنم نیازی به توضیح و معرفی شاعر باشد. باز هم سهراب.