• ساعتها به سخنانتان می اندیشم ولی پاسخ ندادنم را فقط به حساب آن بگذارید که حرفی نیست. خواستید بمانید و نگاههای ارزشمندتان را نثار در و دیوار این اتاق نمایید و اگر رفتید ...


    ادامه مطلب...



  • شب از نیمه گذشته است و من در سیاهی دود بعد از نیمه شب، موجهای رسیده به ساحل را می شمارم. صدای بی تابانه علی زندوکیلی افکارم را با خود همراه می کند و شمردن را فراموش می کنم. عدد معنی خود را از دست می دهد و موجهای علی الدوام زندگی به سینه ساحل می خوابند.


    ادامه مطلب...



  • امان از داغ تابستان! لهیب آتشش در من، هوای سرد و غمگینش هوای تو! امان از داغ آن حسی که خواندی شهوتش اما، من از آن آتش خواهش هنوزم سخت سوزانم.


    ادامه مطلب...



  • ناخودآگاه جمعی شما که بهتر از شما از مشکلتان و جهان غیب و عوالم عالم مثال و آیه ای در قران و شاه بیتی در دیوان حافظ باخبر است با سینک شدن شما را وادار به باز کردن آن صفحه ای می کند که درمان هم در اوست.


    ادامه مطلب...



  • ظریفی می گفت بوعلی سینا که در پنج سالگی قرآن را حفظ بود و از زندگی و داشتن خانواده و سکونت در یک شهر و دیار گذشت تا نمی دانم چه کند، اکنون نیست و رفته است.


    ادامه مطلب...

حرفی نیست

دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم

تویی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم
بدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستم

مرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهب
که من از نیستی جانا به عشق تو برون جستم

اگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارم
وگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستم

به هر جا که روم بی تو یکی حرفیم بی‌معنی
چو هی دو چشم بگشادم چو شین در عشق بنشستم

چو من هی ام چو من شینم چرا گم کرده‌ام هش را
که هش ترکیب می خواهد من از ترکیب بگسستم

جهانی گمره و مرتد ز وسواس هوای خود
به اقبال چنین عشقی ز شر خویشتن رستم

به سربالای عشق این دل از آن آمد که صافی شد
که از دردی آب و گل من بی‌دل در این پستم

زهی لطف خیال او که چون در پاش افتادم
قدم‌های خیالش را به آسیب دو لب خستم

بشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق
حوادث چون پیاپی شد وضوی توبه بشکستم

منت دار محبتهای همه میهمانان اتاق من هستم اما تا اطلاع ثانوی حرفی نیست که قابل عرض حضور شما گرانمایگان باشد. پذیرای عذرم باشید. نظرات و نوشته های شما را کلمه به کلمه می خوانم و علاوه بر انتشار، ساعتها به سخنانتان می اندیشم ولی پاسخ ندادنم را فقط به حساب آن بگذارید که حرفی نیست. خواستید بمانید و نگاههای ارزشمندتان را نثار در و دیوار این اتاق نمایید و اگر رفتید ...

1395/11/15

تعداد بازدید:777
نظرات شما

مسئولیت نظرات ارائه شده در این صفحه با شخص نویسنده آن است و اینجانب فقط مسئول پاسخ های خود هستم.

میهمان یکی دو روزه - 1395/12/06:
- ظاهرا در تنها کسی که تاثیر نذاشته همین ساقی مجلسه که چنین متکبرانه میزان فرهیختگی میهمانان رو ارزیابی میکنه ... جالبه تو یه پست دیگه هم نوشته بودید دیگران رو قضاوت نکنیم که ظاهرا منظورتون این بوده که استاد دیگران رو قضاوت میکنه و مثلا محترمانه داشتید نصیحت می کردید . یاد یکی از حرفهای همیشگی استاد افتادم که میگه آدما تو همون نقطه ای که ضعف دارن زیاد ادعا میکنن. ... خدا کنه مثل شما نشم.

ساقی - 1395/12/06:
- درود
بسیار خرسندم که مدتیست میهمانان اتاق من را فرهیخته تر می بینم که قطعا تاثیر قلم میزبان است در لوح محفوظ.
تا باد چنین بادا

ما هیچ ما نگاه - 1395/12/02:
- سلام
دل نیست کبوتر که چو برخاست، نشیند
از گوشه بامی که پریدیم،‏ پریدیم


مهدي - 1395/11/30:
-
می‌ روم ، اما نمی ‌پرسم ز خويش
ره كجا؟ منزل كجا؟ مقصود چيست؟

بوسه می ‌بخشم ، ولی خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست؟

آه ، آری ، اين منم ، اما چه سود
" او" كه در من بود ، ديگر نيست، نيست

می‌ خروشم زير لب ، ديوانه وار
"او" كه در من بود ، آخر كيست؟ كيست؟





رهگذر - 1395/11/29:
- گاهی باید باور کرد
که کسانی رفته اند
که کسانی مرده اند

از دیده می روند
و گاه در دل می مانند
اما رفتنشان را نمی شود انکار کرد
انکار رفتنشان چیزی را عوض نمی کند
ولی ممکن است یادشان، ما را از آنان که مانده اند غافل کند.

مهدی - 1395/11/29:
- ما آدم ها
حواسمان همیشه به تازه تر هاست
به آن ها که صمیمی نیستند
تا مبادا خلاف تشریفات یا احترام رفتار کنیم ..
اما همیشه از صمیمی تر ها ، جان تر ها
غافلیم ..
حواسمان نیست که ناراحت میشوند ...
و بیشتر از هر کسی از ما انتظار دارند .
ناراحتشان میکنیم و خودمان بیشتر ناراحت میشویم
اگر حرفی نمیزنند
اگر گله ای نمیکنند
نه اینکه دلگیر نیستند نه اینکه گذشته اند
ما همیشه یادمان میرود که صمیمی تر ها هم منتظرند
حواسمان به جان های زندگیمان باشد
یک روز میبینم که ناگهان دل بریده اند

محمد - 1395/11/27:
- یادش بخیر 8 یا 9 سال پیش بود تازه اومده بودید صنعتی شاهرود. اون موقع برخورد اشتباهی داشتم با شما و البته شما با من ( البته از نظر من).
نمیدونم چرا امروز بعد از اون همه مدت یادش افتادم نکه ناراحت باشم نه اصلا. شروع کردم به فکر راجع به شما. الان برام مهم ترین سوال اینه که چرا برگشتید ایران و همون آلمان نموندید؟ کاش راجع به این هم هر وقت شد مطلب بزارید

رضا - 1395/11/27:
- در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست

نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌هایِمان.


هیچ‌کس
با هیچ‌کس
سخن نمی‌گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
....)

دانشجو - 1395/11/23:
- سلام علیکم
والا اصل ماجرا ایراد داره یعنی اینکه اصلا ما یکشبه مهمانیم و صد ساله دعا گو
مهمان قرار نیس که بمونه رفتنیه
بنابراین اینکه استاد گفتن اگه خواستین بموتید و چه و چه .... معنی خاصی نمیده چه برسه به سه نقطه شون.
اساسا مهمان رو چه به موندن.
اینم نظر من

آشنا - 1395/11/22:
- خیلی فکر کردم سه نقطه آخر این مطلب چی بود که استاد ترجیح داد چیزی نگه. از میزبان که صدایی شنیده نمیشه میهمانها نظری ندارند؟

مهدي - 1395/11/17:
- حرفي نيست
حرفي نيست
حرفي نيست
چقدر اين جمله لجم رو در مياره

رضا - 1395/11/17:
- سلام
اصلا همش تقصیر این سمن بویان هستش!
پدر ملت رو در اوردن
بیکارند بخدا
به عمری یک نفس باما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
خب عزیزان سمن بو نکنید قربان!
مگه روز درخت کاری یه الان ؟
حالا بعد عمری ببین ها یه نفس با ما نشستن.
دم برخاستن نهال کاریتون چیه نوکرتم آخه.
حالیته؟ بعد این اگه شبی نصفه شبی تو کوچه پس کوچه های شهر چشت افتاد به مردمونی مث ما
قلندر و مست و خراب
اون چشا رو هم بزار یا لا اقل اینجوری بهمون نگا نکن آخه نوکرتم
اگه هر نگاه بخواد اینطوری آتیش بزنه پس دنیا بایستی تا بحال سوخته باشه حالیته؟
قصد بی ادبی به حافظ نداشتم کمی شوخی که البته کام استاد رو شیرین نمیکنه ولی واسه میهمانان خوبه
دیالوگ حالیته از شهر قصه اثر والای بیژن‌مفید


دوست قديمي - 1395/11/16:
- فراق يار نه آن ميكند كه بتوان گفت